بازم سلام ! فکر کنم کسی زیاد از شعرم خوشش نیومده اینطور که پیداست !
حالا من ادامه میدم ببینم به کجا میرسم !
این ۱ شعریه راجع به عشقه بین دختر پسرا که الان اصلا عشقی وجود نداره جز هوسو سرگرمی و الکی خوش بودن (البته این نظره منه)
حالا شعر رو بخونین اگه دوست داشتین خوشحال میشم نظر بدین!

اشک هایم در این زمستان سرد
خشک شده و میرزد همراه درد
دردی که در دل وسینه دارم
دردی است کهنه که می دهد آزارم
درد عشق و نبودن عاشق
که من ندیدم کسی جز خود عاشق
نمی دانم که چطور گویم ز عشق
عشقی که در نگاه همه شده زشت
از خدا بخواه ایمانی در دل
که نرود برون همچو عشق از دل
عشق به خدا زیبا و مقدس
عشق بندگان گذری و فقط هوس
کمک می کند خدا مرا در عشق
عشقی که نزد من هست چو بهشت
حال ، گرچه عشق و هوس یکی است
ایمان دارم که عشق من واقعی است
عاشق کسی باش که بخواهد
آنچه که تو خواهی و او نخواهد
این پند ها را ز من کن گوش
که دگر کسی نخواهد گفت به تو در خموش
به خدا امیدوار باش و عاشق باش
چو عاشق هستی مست و شاد باش
نوشته شده توسط سعیده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 23:17